یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی شهرمون یه روز، یه بساط خنده بود. یه مهندسی میخواست، بگه خیلی میدونه، بره پیش مردم و، التماسشون کنه تا بیان کنار اون واسه سیزده آبان، هی شعار بیخودی بدن و برن کنار. . . القصه مهندس ما راه افتاد توی شهر و به هرکسی رسید گفت که بیا و با ما باش. . .
عموجون، سبزی فروش، تو که خیلی، نانازی
روز سیزدهه آبان، نمیای کولی بازی؟

عمو سبزی فروش با عصبانیت گفت:
نه داداش من نمیام، کارت ای سبزی خطاست
دل امت خدا، خون ز کردار شماست
ای معلم چه خبر؟ جای تو به روی سر
آبروی رفته را، واسه سبزیا بخر

معلم یک نگاه عاقل اندر چیزی! به ایشان کرد و گفت:
خیلی رو داری شما، که میای سراغ ما
یادته چه تهمتی(۱) زدی به معلما؟
دانش آموز عزیز، نمره هات درشت و ریز
تو بیا میون ما، واسمون زبون بریز

دانش آموز عزیز خیلی محکم بهش گفت:
تو به من گفتی عزیز؟نمره هام درشت و ریز؟
نمیام میونتون، واسه من زبون نریز!
خواهران بدحجاب، بی حساب و بی کتاب
بیا تا کنار هم،ملّتو بدیم عذاب!

خواهر بدحجابمون هر چی باشه ایرانی که هست . برای همین گفت:
دل من فدای تو، نذر خنده های تو
دیگه رنگی نداره، پیش من حنای تو
هر کسی با من نیاد، قشر دانشجو میاد
چونکه پر انرژیه، اهل درسه و سواد

دانشجو در حالی که داشت عینکش رو روی چشمش جابجا مبکرد گفت:
آخ عجب روئی داری! چشمِ کم سوئی داری
مثل اون منافقا، دل ترسوئی داری
کوچولو به من بگو، که الان کجا میری
بعدِ مهدکودکت، پیش سبزیا میری؟

کوچولوی ما که تو بغل مامانش، داشت از مهدکودک میرفت خونه، گفت:
بعد مهد کودکم، به تو چه کجا میلَم؟
بنده عقلم میلِسه!!!، باهاتون لاه نمیلم!(۲)
پیشی جون شما بیا، بین جمع سبزیا
نمیخواد چیزی بگی، تو فقط اونجا بیا

پیشی جون که گویا از قیافه ایشون چندان استقبال! نکرده بود گفت:
نه داداش راه نداره، بیخودی زاری نکن
نمیام باهات برو، هِی دغل کاری نکن
آی عمو وطن فروش! بی بی سی گفته بگوش!
روز سیزدهم بیا، وطنت را بِفُروش!

عمو وطن فروش که سرش گرم کسب حلال! بود؛ با اشتیاقی وصف ناشدنی گفت:
روی جفت این چِشام، عزیزم الان میام!
آخه بوده مملکت، ارث مرحومه!(۳) بابام!
خلاصه مهندس قصه ما هم شاد و شنگول شد و خوش و خرم گردید و رفت که بگه بالاخره، یه نفر پیدا شده، که با من راه اومده و . . . .
جونم براتون بگه:
بالا رفتیم راست بود (یه کمی هم ماست بود!)، پائین اومدیم دوغ بود ( دوغش مال ماست بود) ، هر حرفی جز حرف حق، دروغ بود مگر آنکه بی بی سی بگه و مهندس(۴) تایید کنه! که بعید است ایشان حرف بی بی سی رو قبول نکنه!
قصه ما به سر رسید کلاغه به سبزیش! نرسید
امروز یه سوتی دادم خفن ! معلممون هفته پیش ازمون یه امتحان خیلی خیلی خیلی سخت گرفته بود بعد امروز قرار بود سعی کنه بهمون برگردونه . منتها توی این هفته وقت نکرده بود سعی کنه می خواست امروز سعیشون کنه. صدام کرد گفت سعید کلیدمو بگیر برو از کمدم برگه ها رو بیار . منم رفتم تا در کمدو باز کردم یه چیزی دیدم که نمی تونم بگم چی بود ولی نشون داد عجب معلم منحرفی داریم .ههههههههههههه. خلاصه منم شتر دیدی ندیدی برگه ها رو برداشتم که ببرم سر کلاس . تو راهرو داشتم راه می رفتم برگه ها هم تو دستم بود. که یهو دیدم یکی از همکلاسیای پارسالمون ( که حسابی برا خودش جکی بود ) داره با دوستش حرف می زنه . همینطور که داشتم رد می شدم شنیدم که اون همکلاسی دوستم به دوستم گفت ..پاشو بریم تو حیاط (ساعت 10 بودو آفتاب به شدت می تابید ) رفیقمم گفت نه ممد اگر بریم تو حیاط سر ما می خوریم همینجا خوبه .....ههههههههههههههههه. وای خدا . منم بد خنده مگه دیگه خندم بند میومد . اینقد خندیدم که خداییش یه لحظه احساس کردم معدم می خواد بیاد از دهنم بزنه بیرون . این رفیقمم داشت برو بر منو نیگا می کرد . منم به هیچ وجه خندم بند نمی یومد . مستخدم زحمت کش مدرسمون داشت راهرو رو طی می کشید یه سطل آب گذاشته بود رو زمین . منم که از شدت خنده نفسم بند اومده بود یهو برگه ها از دستم ول شد افتاد تو آب. واااااااااااااااااااااای چه خاکی به سرم شد برگه ها همه خیس و غیر قابل خوانا . یهو خندم خشکید . گفتم یا خدااااااااااااااا . این یارو معلمه هم بد اخلاق ! گفتم چیکار کنم نکنم خلاصه رفتم سر کلاس معلممون گفت سعید برگه ها کو ؟ منم ماجرا رو تعریف کردم حرفم تموم نشده یهو همه بچه ها جیغ و داد و سوت و دست و آفرینو دمت گرمو اینا منم از خجالت سرمو عین بچه های مودب انداختم پایین و اصلا نیگا نمی کردم . معلممونم هیچی نگفت فقط نیگام کرد . بعد یهویی نمی دونم چی شد دوباره قضیه حرف دوستم یادم افتاد . وااااااااااااااای دوباره خندم گرفت خیلی خودمو کنترل کردم ولی نشد یهو خندم ترکید معلممونم که حسابی عصبانی بود خیلی محترمانه بهم گفت سعید برو بیرون جلو دفتر وایسا . منم که دیدم خیلی خراب کردم رفتم بیرون . ولی بازم خندم تموم نشده بود و داشتم می خندیدم . اه چیکار کنم آخه این خندم همیشه کار دستم میده ... زنگ که خورد مورد استقبال وروبوسی دوستان قرار گرفتم چون همه امتحانو ر..ده بودن و قرار بود تو این امتحان هر کی زیر 15 بگیره با اولیاش بیاد . بعد معلممون اومد گفت سعید یه سوال از قصد بود این کارت ؟ من گفتم نه آقا به قرآن اتفاق بود و من خودم چون اونطور که حساب کرده بودم 18 میشدم و کلی پاچه خواریو ..اینا تا گفت اشکال نداره برو تو حیاط .
روز اول مهر رفتم مدرسه مدیرمون اومد پشت بلندگو کلی حرف زد بعد آخر صحبتاش گفت فردا
هر کس می خواد بیاد مدرسه باید موهاشو با شماره ۴ بزنه بعد راش میدیم . منم گفتم یه
چرتی گفته دیگه اهمیت ندادم . فردا صبحش که از خواب پاشدم . طبق معمول ۱۶ لیتر ژل
و ۵۰۰ بسته اسپری رو موهام خالی کردم بعد کتمم پوشیدم (یه کت مشکی کتون دارم )
البته ابنم بگم که گفته بود لباسای تنگ ممنوعه بعدشم شلوار پارچه ای مشکیمو پوشیدم
و نیم کیلو ادکلن رو خودم خالی کردم راهی مدرسه شدم . رفتم مدرسه تا پامو گذاشتم
تو مدرسه دیدممممممممممممم یا حسین ۴۰۰ عدد کچل بی عقل دور تا دور حیاط مدرسه
نشستن با دیدن این صحنه تو دلم گفتم خاااااااااک تو سرتون تو همین فکرا بودم که دیدم
یکی داره می زنه پشتم تا برگشتم چشتون روز بد نبینه مدیرمون بود یهو پرید گوشمو گرفت
گفت فکر کردی من حرف می زنم می تونی بپیچونیو اینا ( بخاطر این گفتم پرید که قدش
از من کوتاهتره ) من گفتم نه جون آقا و شروع کردم به اوهوم دیدم نه ماثر واقع نمیشه
هر چقد بحث کردم دیدم نه این یارو از بیخ عربه هیچی حالیش نیست . خلاصه اون رو ز رام
نداد مدرسه منم گفتم به ..... برگشتم خونه تخت خوابیدم فرداش رفتم سلمونی موهامو زدم
کم کردم ولی با ۴ نزدم دوباره رفتم مدرسه( ایندفعه تقریبا شبیه کارگران محترم افغانی شده
بودم کتمو در اورده بودم و موهم که خیلی کم داشتم و... ) بازم تا خوساتم برم تو دیدم عین
عقاب پرید خرمو گرفت گفت من بهت گفتم با ۴ بزنی باید بزنی منم که حسابی عصبی شده
بود با یه لحن بی ادبی گفتم نمی خوام پروندمو بده برم یه قبرستون دیگه وقتی دید من اینقد
عصبی شدم گفت نمیشه برو بگو بابات بیاد بگیره گفتم خب بابا ( اصلا فکر نکنید بی ادب و
پررو هستم یا احتارام بزرگترا رو نیگه نمی دارم ولی حرف زورم از جانب هر کس باشه قبول
نمی کنم ) برگشتم رفتم دفتر بابام گفتم چه نشسته ای که اسلام و علم در خطره بابام گفت
چرا منم قضیه رو براش تعریفیدم اصلا انتظار چنین واکنشی از بابام که اینقد آدم منظبت و
تابع قانونی هست رو نداشتم . گفت : غلط کرده پاشو بریم ببینیم چی میگه . منم که داشتم
حال می کردم از داشتن چنین پدری راهی مدرسه شدیم . رفتیم و بازم منو تو راه نداد
ههههههههههههه بابامو راه داد . به بابام گفته بود اگر می خواد بیاد باید بزنه اگرم نمی خواد
نیاد بذاره هفته بعد که موهای بچه ها هم اندازش شد بیاد . منم گفتم به ..... نمیام سر کلاس .
نرفتم تا ۷ مهر دیگه اولین روزی بود رفتم تو کلاس و مورد تشویق بچه های کلاس قرار گرفتم
که عجب آدم پررو و یک دنده ای هستم ( چون مدیرمون به عنوان یک دانش آموز بی ادب و
بی انظباط زمانی که من نبودم پشت تریبون مدرسه صحبت کرده ) تا اومدم سر کلاس بچه
شرای کلاس اون ته کلاس برام یه میز خالی کردن یکی از این گردن کلفتا هم توش نشسته
بود بهم گفت ( بیا داداش خیلی مخلصیم ) من چون من سالیان پیشاز اول راهنمایی تا
سوم دبیرستان ردیف وسط میز اول سمت معلم می شستم عادت نداشتم تشکر و رد
کردم اصولا از این شاگرد آب نباتای کلاسم که خودشونو لوس می کنن هی تند تند .
.هههههههههههه . خلاصه با کلی خواهش کسی که اونجا بودو راهی یه میز دیگه کردم
و نشستم سر جای همیشگیم . حالا فکر کنم مدیرمون همه معلما رو ضد من شرونده ولی
با اخلاق آبنباتیم همه رو درس می کنم مث زیست که حلش کردم . اینم بهتون پیشنهاد
می کنم که هیچ وقت زیر بار زور نرید ... و همیشه مقاومت داشته باشید .
. ان حزب الله هم الغالبون .
اون نا آگاهایی که میگن نه غزه نه لبنان این عکسو ببین خجالت بکشن ....

وای خدای من اون بچه وسطیه روببینین خدافقط به پدر ومادرش صبر بده ![]()